!-.-.-Design By : PIcHaK.NeT-.-.-> باشگاه - صندوقچه خاطرات روزهای صورتی




























صندوقچه خاطرات روزهای صورتی

سلام

دیروز خیلی دیر رفتم روضه و شبیه مهمونا نشستم.. فقط آخرش یه چای دادم و در نهایت استکانا رو شستم .. بعد مامان علی خواس شام درست کنه من گفتم بدید به من تا خورش من درست کنم ف مرغ داشتن و من حسابی به مرغ رسیدم و پختمش.. بعد علی هی می رفت و میومد و میگفت چه بویی به به

خاله علی هم اونجا بود بعد از روضه مونده بود .. به من گفت تا حالا غذا پختی اینجا؟ گفتم بله یه قورمه سبزی پختم که همه کیف کردن اما هیچکدوم هیچی نگفتن ! فقط از انگشتاشون که با غذا خورده بودن فهمیدم که دست پختم خیلی خوبه

خواهرش چنان چپ چپ نگام میکرد منم همینطوری تیکه بارونش کردم :))

موقع شام که شد.. مامانش به باباش گفت نظرتون راجع به خورش چیه ؟؟ که یدفه خواهره یکی کوبید به پا مامانش و گفت اووووووووووووه چقد میگیییییی!!! بعد همه غذا کشیدن خواهرش رو برنجش گوجه خورد کرد:)))))) از حسادتش

عوضش داداش علی گفت به این میگن خورش خیلی خوش آب و رنگه.. جارو گفت فاطمه خانم درست کرده.. اونم پرسید آررررره ؟؟ گفتم بله .. به مامانش گفت مامان از این به بعد خورش این رنگی درست کنید ف خواهرش سریع گفت اوووووووووووووه خورش باید خوش طعم باشه نه به زور رب خوش رنگ بشه .. اونم گفت هم خوش رنگه هم خوش طعم .. مامانش گفت برنجو من پختمااااف گفت بله معلومه خامه :))) نپخته :))

آخ مادر و دختری چنان سوختن

علی هم آخرش که خورد تشکر کرد .. جارو هم تشکر کرد

 

راستی دوباره دارم میرم باشگاه.. کلی روحیم عوض شد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٥ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط فاطمه نظرات ()


 Design By : Pichak